یک روزگی صدرا و سینه خیز رفتن!
داداشی و تازه از بیمارستان آوردیم خونه، دقیقه یک روزش بود که رفتی یه دونه از کتاب داستان هاتو آوردی و گذاشته کنار دیوار و گفتی: مامانی داداشی و بذار زمین تا بره سمت کتابه، برش داره! یادم اومد تو گوشیم قبلا یه فیلم از 5 ماهگی خودت دیده بودی که داری سینه خیز میری سمت یه کتاب و حالا میخواستی داداش یه روزت هم همون کارو بکنه بعدش نشستم واست توضیح دادم که چند وقت دیگه که داداشی بزرگ شد، میتونه این کارا رو بکنه ...





